الفيض الكاشاني
101
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
نيازش درخواست كرد و ما به مقدار نعمتى كه خدا بر ما ارزانى داشته به او داديم . ليث بن سعد هر روز تا به سيصد و شصت مسكين صدقه نمىداد سخن نمىگفت . اعمش گويد : گوسفندى كه داشتم بيمار شد و خثيمة بن ابى عبد الرحمن صبح و شام از او خبر مىگرفت و از من مىپرسيد : آيا به طور كامل علوفهاش را خورده است ؟ و از روزى كه كودكان شير آن را از دست دادهاند چگونه صبر مىكنند ؟ در زير من پشمينه فرشى بود كه بر رويش مىنشستم . چون خثيمه از خانه بيرون رفت گفت : آنچه در زير فرش است بردار تا آنجا كه بر اثر بيمارى گوسفند بيش از سيصد دينار از احسان او به من رسيد و آرزو مىكردم كه گوسفند بهبود نيابد . گفته شده : قيس بن سعد بن عباده بيمار شد . پس برادرانش در رفتن نزد او تأخير كردند ، به او گفتند : آنان بر اثر قرضى كه نسبت به تو دارند شرم دارند . پس گفت : خدا خوار سازد مالى كه برادران را از ديدار انسان منع كند . آنگاه دستور داد يك نفر فرياد كند هر كس به قيس بدهكار است قيس او را حلال كرده است . پس در هنگام شام درجه و مقامش بر اثر بسيارى ديدار كنندگان رفيع شد . شيخ ابو سعد خركوشى نيشابورى مىگفت : شنيدم كه محمد بن محمد بن حافظ مىگفت : شنيدم شافعى مجاور مكّه مىگفت : در مصر مردى بود كه معروف بود چيزى براى فقرا جمع مىكند . پس يكى از فقرا صاحب فرزندى شد . آن فقير گفت نزد او رفتم و به او گفتم : برايم فرزندى متولّد شده و چيزى ندارم . پس با من برخاست و بر گروهى وارد شد و گشايشى برايش نشد . مرد مصرى به كنار قبر مردى آمد كه او را مىشناخت و كنار قبرش نشست و گفت : خدايت رحمت كند تو كار نيك مىكردى و من امروز حركت كردم و گروهى را تكليف كردم كه براى نوزادى چيزى بدهند و چيزى به دستم نيامد . مرد فقير گفت : مرد مصرى از كنار قبر برخاست و يك دينار بيرون آورد آن را دو نيم كرد ، نيمى را به من داد و گفت : اين قرض است تا برايت گشايشى شود . فقير گفت : نيم دينار را گرفتم و برگشتم و با آن مشكلم را حل كردم . فقير گويد : شخص محتسب كه